به گزارش آوای ورزقان به نقل از آناج، همزمان با فرارسیدن هفته ی دفاع مقدس، سراغ یکی از موثرین نیروهای لشگر عاشورا رفتیم. همان اول جلسه ما را از پرسش درباره ی خاطرات دوران دفاع مقدس منع کرد. اما آخر جلسه قول فرصت دیگری را برای بیان خاطراتش گرفتیم. وی با پرداختن به فرآیند حضور شهید حامد جوانی در سنگرهای مقاومت سوریه، برگ دیگری از آمادگی جوان های امروز را باز کرد اما تشری هم به نسل های خود زد که کارنامه ی خوبی از انتقال فرهنگ دفاع مقدس در قالب های نو باقی نگذاشته اند. او کسی نیست جز حاج مهدی مقدم؛ وی هم اکنون یکی از موثرین لشگر عملیاتی عاشوراست. متن گفتگو به شرح ذیل می باشد:
از حضور همزمان سه برادر در جبهه تا شرکت در تمامی عملیات های لشکر عاشورا
آناج: کمی از خودتان بگویید:
مهدی مقدم هستم و اصالتم مراغه ای است. در بهمن ماه سال ۱۳۶۰ در دوره آموزشی شرکت کرده و در چهاردهم فروردین سال ۶۱ به جبهه اعزام شدم و تا پایان جنگ نیز در جبهه حضور داشتم. اکنون نیز در لشگر ۳۱ عاشورا خدمت می کنم. در دوران دفاع مقدس نیز در تمام عملیات هایی که لشگر عاشورا در آن شرکت کرد، من هم حضور داشتم و به عنوان تک تیرانداز، بیسیم چی، تخریبچی و دیدبان توپخانه خدمت می کردم. دو تن از برادرانم شهید شده اند که یکی در عملیات والفجر هشت در منطقه فاو و دیگری در خرمشهر به شهادت رسید. همزمان سه برادر در جبهه بودیم و پدرمان نیز در سپاه فعالیت می کرد در جبهه هم حضور داشت که به رحمت خدا رفته است. مادرم نیز که اخیرا به رحمت خدا رفته است وقتی ما چهار نفر پدر و پسر در جبهه بودیم زحمات بسیاری را متحمل شد و به تنهایی بار زندگی و امورات و تربیت خواهران و برادر کوچکترم را به دوش می کشید.

چند غرفه ی کوچک در شان معرفی لشگر عاشورا نیست
آناج: به نظر می رسد که دفاع مقدس، در نمایشگاه و غرفه و عکس خلاصه شده است. نظر شما چیست؟
آرامش و آسایشی را که امروز داریم مدیون شهدا هستیم. مدیون شهدا هستیم که امروز کسی نمی تواند به کشور ما چپ نگاه کند. ما هیچ گاه نمی توانیم دو هزار و هشتصد و هشتاد و هفت روز جنگ هشت ساله را در قالب غرفه های کوچک و تصاویر و در بازه ی زمانی یک هفته ای بگنجانیم. من مخالف این هستم که هر سال فقط یک هفته ای را به این کار اختصاص بدهیم بلکه به نظر من باید در طول سال با فرهنگ دفاع مقدس زندگی کنیم؛ همان فرهنگی که موجب شد شهدا احساس تکلیف کنند و به میدان بروند. باید بپرسیم مگر شهدا از جان و زندگی خود سیر شده بودند که در مقابل آتش دشمن سینه سپر کردند؟! قطعا این طور نبوده؛ پس باید ببینیم چه چیزی موجب این تصمیم شده است.
هم خودمان و هم دولتمردان و مسئولان باید با این فرهنگ زندگی کنیم و پیش برویم. یعنی آنچه را که در دوران دفاع مقدس تجربه کرده ایم باید به صورت عملی به آحاد مردم نشان بدهیم چنانکه این فرهنگ را به طور ملموس درک کنند.
بارها پیشنهاد داده ایم که شهرکی برای دفاع مقدس ایجاد کرده و عملیات هایی را که سپاه در آنها شرکت داشته بازسازی کنیم تا همگان ببینند که در دوران دفاع مقدس چه اتفاق هایی افتاده و آیا در شأن لشگر ۳۱ عاشورا ست که این ها را در قالب چند غرفه ی کوچک نشان بدهیم؟!
اگر نسل فردا، دفاع مقدس را فراموش کند، شهدا حلالمان نخواهد کرد
آناج: نسل جدید طالب تازه هاست. چطور می توان فرهنگ دفاع مقدس را در قالب های تازه ارائه نمود؟
البته من نمی خواهم مقصر را معرفی کنم و کاری هم به این ندارم که چه کسانی در این زمینه مقصر هستند. باید بگویم ما مدیون شهدا هستیم و مسئولیتی بر عهده داریم؛ اگر نسل های امروز و فردا دفاع مقدس را فراموش کنند، شهدا حلالمان نخواهند کرد. باید آن قدر تلاش کنیم که نسل های دیروز و امروز و فردا با شهدا مانوس شوند و آن فرهنگ در ایشان نهادینه شود؛ حضرت آقا نیز در بیانات خود فرمودند، انقطاع از نسل سپاه به هیچ عنوان مورد قبول نیست. بلکه این ارتباط باید تا حدی قوی باشد که انتقال فرهنگ خودباوری، ایثار و مقاومت اتفاق بیافتد.
آناج: برای اینکه سپاه بتواند عرصه ی جدیدی را برای افکار عمومی و نسل جدید باز کند، چه پیشنهادی دارید؟
به نظر من سپاه قدری در مأموریت خود مبنی بر شناساندن فرهنگ جهاد و مقاومت دفاع مقدس و ایثارگری ها آن دوران کوتاهی می کند و باید بگویم ما حتی در داخل مجموعه خودمان(سپاه) بین برادران بسیجی و سپاهی آن طور که باید و شاید همت نکرده و نتوانسته ایم این فرهنگ را به خوبی بشناسانیم. وظیفه سپاه این است که هم داخل مجموعه سپاه و هم بیرون از آن فرهنگ دفاع مقدس را به مردم معرفی کند.
حضور بهنگام بسیجیان جوان در زلزله ی ارسباران، نشانگر جریان فرهنگ دفاع مقدس در نسل جدید است
آناج: به نظر شما اگر بار دیگر میدان آزمایشی پدید آید، جوانان نسل امروز چگونه ظاهر می شوند؟ آیا بازهم پتانسیل مقاومت و ایستادگی در برابر باطل وجود دارد؟
من می خواهم سوال شما را با چند مثال ملموس پاسخ بدهم؛ لشگر ما کاملا مردمی است و با پایگاه های بسیج و مردم سر و کار دارد؛ در زلزله ی اخیر سردار پور جمشیدیان و سردار عباسقلیزاده به من گفتند به اهر بروم و دو تن از همکاران دیگر را نیز به ورزقان و هریس فرستادند. در مسیر که داشتم می رفتم با خود گفتم من که به تنهایی نمی توانم آنجا کاری انجام بدهم بلکه باید گردان ها را فراخوانی کنم. نگرانی ام از این بابت بود که اگر فراخوانی کنم از هر گردان ده نفر هم نمی آیند و خانواده هاشان نیز به ایشان اجازه نمی دهد.
گردان های امام حسین(ع) جلفا، بستان آباد و سوم تبریز را فراخوانی کردم؛ ساعت یازده و نیم شب بود که نزدیک چهارصد نفر بسیجی مقابل فرمانداری شهرستان اهر جمع شدند. ما امکانات اولیه را از هلال احمر تهیه کرده و شروع به کار کردیم.
سال گذشته نیز جهت اجرای یک عملیات روانی، فراخوانی دادیم مبنی بر اعزام داوطلبانه به سوریه؛ مردم طوماری به اندازه ی ده ها متر امضاء و آمادگی خود برای اعزام به سوریه را اعلام کردند. اکنون نیز خیلی از دانشجویان و نخبگان جهت اعزام داوطلبانه به سوریه به ما مراجعه می کنند.
نسل جدید در هنگام بحران متعهد تر از نسل گذشته است
رهبری نیز سخن کسانی را که فکر می کنند نسل جدید در مواقع بحران حضور نمی یابند، رد نمودند و حتی فرمودند چه بسا نسل جدید هنگام بحران متعهد تر و پرشور تر از نسل گذشته به میدان می آید.
همه ی اینها نشان می دهد همان فرهنگ دفاع مقدس در میان نسل جدید جریان دارد و همچنین اتفاقاتی مثل پیدا شدن ۱۷۵ شهید غواص بی تاثیر نیست و تذکری است برای ما و نسل جدید که بگوید ما هنوز هستیم. بنابراین این مسیر قطعا ادامه می یابد چرا که فرهنگ مردم ما با خون شهدا عجین شده است.
حامد جوانی و ممارست برای عبور از معبر تنگ شهادت/اعلام آمادگی انبوهی از جوانان برای حضور در جبهه ی سوریه
آناج: حضرت آقا می فرمایند “آن روزها دروازه ای برای شهادت داشتیم و این روزها معبری تنگ” این معبرها کدامند و چه نمودهایی دارند؟
من سال ۹۱ دوباره به لشگر برگشتم؛ در اتاق نشسته بودم که به من گفتند یک نفر آمده می خواهد شما را ببیند؛ نامش را پرسیدم، گفتند اسمش حامد جوانی است. دیدم پاسداری خوش قیافه و خوش هیکل است؛ گفت من شما را می شناسم که قبلا فرمانده توپخانه لشگر بودید و من نیز دوست دارم به توپخانه بیایم. گفتم کار توپخانه خیلی سخت و سنگین است و همان بهتر که تو در دژبانی خدمت کنی. گفت من به کار در توپخانه بیشتر علاقه مند هستم.
گفتم بروید ببینم چکار می شود کرد. او رفت و باز هم برگشت، مدام پیگیر بود و در هر مراسم و مجلسی مرا می دید می پرسید کار توپخانه به کجا رسید؛ من هم می گفتم فعلا سازمان صلاح می داند شما در دژبانی خدمت کنی، آخر چه کار به توپخانه داری! گفت حاج آقا! من حتما باید به لشگر بیایم و در بخش توپخانه خدمت کنم.
بالاخره از ما قول گرفت که اگر توپخانه تشکیل دادیم او بیاید و آنجا فعالیت کند. توپخانه را تشکیل دادیم ولی من باز هم نخواستم که حامد جوانی به توپخانه بیاید؛ تا اینکه یک روز نزد من آمد و گفت حالا که توپخانه تشکیل شده است پس چرا به قولتان عمل نمی کنید؟! با معاونت نیروی انسانی وقت سپاه صحبت کردم و او را معرفی کنند. بعد از دو ماه فرمانده توپخانه را نزد خود خواندم و از او پرسیدم حامد جوانی چطور نیرویی است؟ از پس کار برمی آید یا خیر؟ گفت حامد برای خود عالمی دارد! او یک انسان فوق العاده است؛ در کوتاه مدت هم از نظر تخصصی پیشرفت کرده است و هم آمادگی انجام هر ماموریتی را دارد.
آن زمان مساله سوریه مطرح نبود؛ بعد از مدتی خواستند که برای سوریه نفر اعزام کنیم. فرمانده توپخانه می گفت وقتی این موضوع را مطرح کردم اولین نفری که اعلام آمادگی کرد حامد بود!
حامد یک نسل سومی است که جنگ را درک نکرده و هیچ نشست و برخاستی هم با شهدا نداشته، اما برای رفتن به جهاد، آن هم در سوریه اعلام آمادگی کرد. من با او صحبت کردم و گفتم تو می دانی چه کار داری می کنی و این تصمیم که گرفته ای چقدر خطر دارد؟! گفت من آماده ام، اگر شهدای زمان جنگ به میدان رفتند و هشت سال جنگیدند و خون دادند من هم امروز می روم که در این میدان از ولایت دفاع کنم.

حامد جوانی و ویژگی های بارز رزمی اش
حامد به سوریه رفت و برگشت. فرمانده توپخانه سوریه با من تماس گرفته بود، در صحبت هایش به من گفت حامد آدم خیلی عجیبی است! او فوق العاده ورزیده و نترس است و هر ماموریتی که به او می دهیم بدون ترس و دغدغه انجام می دهد. این خصلت مخصوص شهدای دوران دفاع مقدس بود، آن ها همین گونه عمل می کردند اما حامد هم که نسل سومی بود این ویژگی ها را داشت. خیلی از نفرات سوریه را تحت امر حامد ۲۵ ساله ی ما قرار داده بودند و او فوق العاده در روند بحران موثر بود.
امثال حامد در شهر ما زیاد است
او بار دیگر از تبریز به سوریه رفت و وقتی که می رفت متوجه بود که قرار است شهید شود. امثال حامد بین این جوانان زیاد است و به جرأت می توانم بگویم اگر خدایی نکرده اتفاقی بیافتد با آغوش باز اعلام آمادگی می کنند. چنان که الان نیز می بینیم هر وقت فراخوانی می دهیم پرشور تر از قبل اعلام آمادگی می کنند و هیچ وقت هم حضورشان کمرنگ نمی شود بلکه وقتی ماجرایی پیش می آید، بسیجی خودش را به این در و آن در می زند و می گوید مرا هم ببرید؛ دوستانم همه رفتند پس مرا چرا نمی برید!
اروندرود ۷۰۰ الی هزار و ۲۰۰ متر عرض دارد؛ غواص ها شب هنگام که می خواستند به آب بزنند ، آنکه جا مانده بود گریه می کرد که چرا به من اجازه نمی دهید بروم؛ او می دانست دشمن تا چه حدی قدرت و تجهیزات دارد و می دانست که امکان دارد برای همیشه جانش را از دست بدهد، با این حال می خواست مقابل دشمن بایستد، به فرماندهش التماس می کرد که اجازه بدهد تا او هم برود. بسیجی امروز ما نیز همین رویکرد را دارد.
این ها مثال های ملموسی بود که آمادگی جوانان ما را نشان می دهد و ما نیز باید در آماده نگه داشتن آن ها تلاش کنیم و به آن ها آموزش بدهیم.
من در دانشگاه دفاع مقدس تدریس می کنم که البته می بینم برخی افراد نیز هستند که به قولی اصلا در این باغ ها نیستند. در جلسه اول کلاس قبل از شروع درس سه سوال از دانشجویان می پرسم: چرا این واحد درسی را انتخاب کرده اید؟ از دفاع مقدس چه می دانید؟ برای حفظ خون شهدا چه وظیفه ای داریم و چه کار باید بکنیم؟ هر کس پاسخی می دهد و برخی هم می گویند اصلا ما اطلاعی از جنگ نداریم، در پایان ترم باز هم از آنها سوال می کنم اما این بار پاسخ های متفاوت می دهند و می بینم که چقدر متحول شده اند.
یکبار در دانشگاه شهید مدنی آذربایجان درس داشتم؛ قدری از دفاع مقدس گفتم؛ در پایان کلاس دختری که از نظر ظاهری و پوشش نیز متاسفانه وضع مناسبی نداشت، نزد من آمد و قسم خورد که که در خانه هرگاه تلویزیون از دفاع مقدس نشان می دهد کانال را عوض می کنیم و من اصلا نمی دانستم واقعا جنگ و جبهه با چنین رویدادها و فضاهایی همراه بوده! گفت من در خانه هم این حرف ها را خواهم زد تا آن ها هم بدانند در جنگ چه اتفاقاتی افتاده؛ گفتم خانم این تازه جلسه اول است اگر صحبت های سایر جلسات را بشنوید چه می گویید! گفت هرچه باشد مرا متاثر کرده است. پس جوانان این زمینه را دارند و باقی کار بستگی به تلاش ما دارد.
نحوه ی برخورد آقا مهدی با شهادت حمید آقا، تکان دهنده و عبرت آموز بود
آناج: بارزترین و موثرترین خاطره ی دوران دفاع مقدس شما چیست؟
عملیات خیبر اولین عملیات آبی خاکی جمهوری اسلامی ایران بود، من هم در گردان تخریب بودم؛ در کانالی داشتیم پیش می رفتیم. بخشی از کانال در جزیره مجنون بود که از آن عبور کرده و به دو جزیره مهم عراق رسیدیم و آن ها را تصرف کرده و به بیش از ۵۳ حلقه چاه نفت دست یافتیم که ارزش اقتصادی زیادی داشتند. ستون ما را در مسیر متوقف کردند و من به طور اتفاقی شهید آقامهدی باکری را دیدم. اما چون تصور نمی کرد ما دست به چنین عملیاتی بزنیم، در دو سه روز اول هیچ تحرکی نشان نداد اما وقتی دید جزایر را از دست داده است به شدت پاتک می زد و بمباران می کرد.
آقا مهدی خود محدوده ی لشگر ۳۱ عاشورا را کنترل و هدایت می کرد و برادرش شهید حمید باکری را در خط مقدم قرار داده بود. آتش عراق به حدی سنگین بود که وقتی موشک ها به زمین اثابت می کرد گویی زلزله چهار ریشتری اتفاق می افتد.
ما نزدیک به جیپ فرماندهی بودیم و صدای بی سیم را می شنیدیم؛ ناگهان از بیسیم اعلام شد که حمید آقا شهید شد! البته مستقیم نمی توانستند اعلام کنند چون دشمن می دانست که حمید باکری کم کسی نیست و جایگاه مهمی دارد و اگر بداند شهید شده است برای ما مشکل درست می شود، لذا می گفتند حمید به موقعیت فلانی (که قبلا شهید شده است) پیوست. همه به هول و ولا افتادیم اما آقا مهدی بدون اینکه دست و پای خود را گم کند گفت: سریع با عقبه تماس بگیرید که مرتضی یاغچیان را بفرستند.
مرتضی یاغچیان جانشین دوم فرمانده لشگر و در پاسگاه برزگر مسئول اسکله بود که قایق و مهمات و دیگر امکانات را برساند. علیرغم عهده دار بودن چنین مسئولین بزرگی، شهید یاغچیان خود را به آقا مهدی رساند. همه منتظر بودند که آقا مهدی دستور بدهد جنازه حمید را بیاورید؛ شرایط بسیار سخت بود و آتش شدید و موشک های دشمن آدم را پودر می کرد، لذا مقدور نبود که جنازه شهدا را برگردانیم. اما آقا مهدی گفت اگر می خواهید حمید را برگردانید باید جنازه ی همه ی شهدای دیگر را هم به عقب برگردانید. هر چه اصرار کردند قبول نکرد و گفت بگزارید جنازه حمید همان جا بماند و همراه با جنازه دیگر شهدا انتقال یابد. اکنون سالها از پایان جنگ گذشته است اما هنوز هم که هنوز است پیکر حمید را نیاورده اند.
ماجرای شهادت ایشان نیز بسیار عبرت آموز است؛ خود به خط مقدم رفته بود و هر چه اصرار می کردند که تو فرمانده هستی و باید از عقبه لشگر را هدایت کنی، قبول نمی کرد و می گفت هرکس مرا می خواهد باید به خط مقدم بیاید که اینجا حال و هوای دیگری دارد! ما و شما رسانه ها باید این حقایق را به مردم بگوییم و شهدا را بشناسانیم. جمهوری اسلامی ایران مانند دریایی است که اگر کسی خیانت کار باشد، مثل این است که غرق شده و دریا او را پس از غرق شدن به ساحل پرت می کند. اما فراموش نکنیم که آب این دریا آب نیست بلکه خون شهیدان است؛ خون شهدا خائنان را از جمهوری اسلامی ایران حذف می کند. این جریانی است که پس از هزار و پانصد سال(زمان امامان معصوم و واقعه کربلا) بار دیگر دروازه های بهشت را به این عظمت باز کرد.
گ