به گزارش آوای ورزقان به نقل از آناج، روایتی از حیات و شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی، دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی.
شهید بهشتی و پدر و مادری درخشنده تر از آفتاب
دو روز از آبانِ پُر از بارانِ سالِ ۱۳۰۷ خورشیدی گذشته، در محلهی لِنجان اصفهان پسری پا به دنیا گذاشت که اسمش را «سیدمحمد» گذاشتند. پدرش میرفضلالله حسینی بهشتی روحانی نیک نفسی بود که مردم به یُمنِ اثری که در نفَسِ حقش دیده بودند، گرههای زندگیشان را میآوردند پیش او تا دست سید برکتِ گشایش مشکلشان باشد و سید بیشتر اوقات در بیرونی منزل محقرش مینشست به رفع و رجوع امور مردم.
معصومهسادات همسرِ میرفضلالله، دختری بود از نسل علمائی که نیایشان به علامهی مجلسی میرسید و جدش، میرمحمدصادق خاتونآبادی بود.
معصومه وقتِ آمدنِ میر را میدانست؛ نیم ساعت بعد از اذان ظهر. تا مردش از راه برسد، خودش را و خانه را مرتب کرده بود. انگار که بخواهد برود مهمانی یا مهمان عزیز کردهای بیاید خانهشان. تا میر از راه میرسید هر کاری داشت را زمین میگذاشت و مهیای آمدن آقا، میرفت به استقبالش؛ انگار که آقا را اول بار بود که میدید. به خودش میرسید و تا آقا بیاید از شوق آمدنِ مرد دل توی دلش نبود. هم را آقا و خانم صدا میکردند. سید که پا میگذاشت توی اندرونی صدایش میکرد: «خانم! بیائید بنشینید اینجا تا به صورت شما نگاه کنم، خستگیام در برود.» و معصومه مثال هر روز از شنیدن صدای مردانهی سید، قند توی دلش آب میشد… .
باردار که بود، بیشتر از سابق حواسش را جمعِ احوال و کارهایش میکرد. نمازهایش را اول وقت میخواند و عهد کرده بود ماهی یک بار قرآن را ختم کند. سید محمد که به دنیا آمد، بیوضو شیرش نداد و هر بار وقت شیر دادنش، برای طفل شیرخواره قرآن میخواند تا شیرهی جانش ممزوج شود با کلمات خدا و در جان سیدمحمدش بنشیند.
کودکی های سید محمد
محمد چهار سال بیشتر نداشت که عَمَّ جزء را از تکرارهای شیرینِ مادرش از بر شد. همآن سال فرستادندش مکتبخانه. همه چیز را زود یاد میگرفت و چنان از آموختن لذت میبرد که میرفت پیش ملای مکتبخانهدار که درس فردا را هم یاد بگیرد. چهار سال که گذشت، ملای پیر مکتبخانه دیگر چیزی نداشت که یاد سیدمحمد بدهد و این شد که فرستادنش مدرسه؛ دبستان دولتی ثروت. و برای اینکه سوداش را بسنجند و بفهمند چه کلاسی میتواند برود از او امتحان گرفتند. نمرهی قبولی کلاس ششم را گرفت ولی به خاطر سنِّ کمش نشاندندش سر کلاس چهارم ابتدائی. آنسال و سالِ بعد شاگرد اول مدرسه شد و دو سال بعد، وقتِ امتحانات نهائی ششمِ ابتدائی، حائز رتبهی دوم اصفهان و رفت دبیرستان؛ دبیرستان سعدی. و شد شاگرد کلاسِ هفتمِ رشتهی ادبی و رفت در بحر کلیلهودمنه و گلستان و حافظ و قابوسنامه… .
سال سوم دبیرستان بود که یکروز دید کنار دستیاش سر کلاس کتاب دیگری را زیر میز باز میکند و یواشکی میخواند. پرسوجو که کرد فهمید همکلاسیاش «معالم الاصول» را که از کتابهای حوزه است میخواند و همزمان طلبهی مدرسهی صدر در بازار است. سیدمحمد انگار منتظر این جرقه بود که برود در کسوت طلبگی و بشود شاگردِ شاگردانِ جدش میرمحمدصادق خاتونآبادی در مدرسهی صدر بازار قدیمی اصفهان. و اساتید مفتخر از اینکه نوهی استاد بزرگشان خاتونآبادی شاگردشان شده است.
سیدمحمد خیلی زود و خیلی راحت با بقیه طلبهها دوست شد. قبل و بعد درس و کلاس بساط بگو بخندشان به راه بود و لبِ سید از باقیِ همدرسهایش به خنده بازتر.
عادت داشت که هر چه از قرآن یاد میگیرد را بنویسد. چند وقت بعد وقتی رسیده بود به این آیه و داشت روی آیه فکر میکرد، یاد آن طلبهی اخمو افتاد و دید اصلن این آیه در وصف احوال کسانی است که پیغمبر را تنها گذاشتهاند و خدا اینطور نفرینشان کرده که: آنها به سزای کار زشتشان؛ «کمتر بخندند و بیشتر گریه کنند!» و در یادداشتهایش نوشت که؛ «فهمیدم زندگی نشاط و رحمت و نعمت خداست و اخم و زاری و بدخُلقی نصیبِ آنهاست که از رحمت خدا دور ماندهاند. و مؤمن از صدقه سر رحمتی که خدا برایش فرو فرستاده، لبش به خنده گشاده است و دلش از غمها بری… .»
دوست داشت چیزهائی را که از سنت پیامبر شنیده بود را به حد قوه و قدرتش عملی کند. با رفقایش جمعِ همدلی شکل داده بودند و همقسم که هر جا دیدند کسی حق مظلومی را ضایع میکند یا در کوچه و خیابان گناه میکند بروند نهی از منکرش کنند و یاور مظلوم باشند. اگر میدیدند کسی دارد به مردم زور میگوید یکیشان میرفت تذکر میداد، بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر. فهمیده بودند پشت هم که باشند، کار بهتر و بیشتر به نتیجه میرسد. فهمیده بودند خدا پشت و پناهِ جماعت است؛ «ید الله مع الجماعه» جمعشان الگوبرداری شده بود از جمعِ جوانانهی “حلف الفضول” که پیامبر خدا در ایام جوانی با دوستانش ساخته و همپیمان شده بودند که یاور مظلومان مکه باشند و حق را به حقدار برسانند… .
سید محمد و دوران طلبگی
سه سال بعد که با اذن پدربزرگش شد طلبهی شبانهروزی و تمام وقتِ مدرسهی صدر، فکری شد زبان یاد بگیرد. دو سال دبیرستان را کمی فرانسه یاد گرفته بود. فکر کرده بود دینِ عالَمگیر اسلام، مبلّغی میخواهد که بلد باشد با همهی دنیا حرف بزند و طلبه باید هم دنیا را بشناسد و هم بلد باشد حرفش را به دنیا عرضه کند.
هجده ساله که شد، کسی از اساتید حوزهی اصفهان نمانده بود که سیدمحمد شاگردیشان را نکرده باشد. حکایت حالایش شده بود حکایت آنروزها که مکتبخانه میرفت و مکتبدار چیز تازهای برای یاد دادن به او در چنته نداشت و هماین شد که دل از اصفهان و زیبائیهای زایندهرود کَند و راهی قم شد؛ شهر گرما و آبِ شور و شد طلبهی مدرسهی حجتیه. قم جائی بود که میشد عطش دانستن سیدمحمد در آن اطفاء شود.
سید محمد و دوران دانشگاه
سیدمحمد که دورهی هشت سالهی حوزهی اصفهان را پنج ساله طی کرده بود، توانست در مدت کوتاهی سطوح را در قم به پایان برده و وارد درس خارج فقه و اصول شود و بشود شاگرد امام. همآن سالها توانست دیپلمش را با دورههای غیرحضوری بگیرد و وارد دانشگاه تهران شود؛ دانشکدهی الهیات که آنروزها بهش میگفتند: دانشکدهی معقول و منقول. سه ساله لیسانس گرفت و تصمیم داشت برود خارج برای ادامهی تحصیل در رشتهی فلسفه.
مرتضی مطهری، که رفیق و همدورهی سید بود، خبر از علاقهی او به فلسفه داشت و یکروز آمد پیاش که بروند پیش علامه طباطبائی. علامه آنروز درس فلسفه نداشت. صبر کردند مجلس درس که تمام شد، همقدم استاد شوند و سید سؤالهایش را از علامه بپرسد. فاصلهی بین مدرسه تا خانهی علامه و سؤالهای مدام و پرحرارت سید و جوابهای آرام و عمیق علامه باعث شد تا سفر سید چند سال به تأخیر بیفتد و جلسات درس و بحثی آغاز شود که بعدها با عنوان کتاب اصول و فلسفهی رئالیسم منتشر شد. سید یاد آنروز را همیشه در خاطر داشت و آرامشی را که در کلامِ علامه دیده بود. میگفت «قبل شاگردی علامه، حتا درختهای فیضیه هم از دست صدای بلند من حین مباحثه به ستوه آمده بودند» و علامه، انگار آبی بود روی آتش پر لهیب شوق سیدمحمد بهشتی برای دانستن و فهمیدن و فکر کردن… .
همزمان توانست وارد آموزش و پرورش شود. حالا او روحانی جوانِ بلند قامت و خوشسیمائی بود که همیشهی خدا بوی عطر میداد و لباسش اتو داشت و کفشهای واکس خورده و تمیز. در کنار طلبگی و درسهای دینی، زبان هم تدریس میکرد. تجربهی موفقش در تدریس او را بر آن داشت تا مدرسهای بنا کند که هم علم یاد بچهها بدهد و هم دین. با هماین فکر بود که اسم مدرسهاش را گذاشت “دین و دانش”.
با ارتباط خوبی که با معلمهای قم داشت، توانسته بود همهی معلمهای خوب و جدی را جمع کرد در مدرسهاش. خودش هم بیشتر کلاسها را میرفت. از زبان بگیر تا دینی و ادبیات و انشاء. برنامهی کلاسها را طوری چیده بود که وقت اذان خالی بماند برای نماز اما کسی اجبار نداشت حتمن در نماز جماعت مدرسه شرکت کند. آنهائی که نمازخوان بودند میآمدند. معلمها میدانستند که باید برای تدریس در مدرسهی دین و دانش برنامه داشته باشند و بچهها یاد گرفته بودند خوب درس بخوانند. مدرسهی دین و دانش از مدارس خوشنام قم بود و خیلی از فارغالتحصیلهایش بار اول از کنکور دانشگاه قبول میشدند. در هماین ایام مدرسهی دین و دانش بود که ازدواج کرد و توانست از رسالهی دکترایش دفاع کند.
سید محمد و سخنرانی های دردسر ساز
روز میلاد پیامبر و امام صادق علیهماسلام، رفته بود اصفهان برای صلهی ارحام. دعوتش کردند برای سخنرانی در مدرسهی چارباغ. صحبتش حول داستان تولد پیامبری کرد که مبعوث شد تا با تاریکی بجنگد و مخالف بیداد و ستم باشد. وسطهای سخنرانی کاغذی بهش دادند که؛ موضوع منبرت را عوض کن!. نکرد. بعد از جلسه قرار بود دستگیرش کنند. ازدحام جمعیت دورش نگذاشت. هر تعرضی ممکن بود آرامش شهر را به هم بزند. تا دم در خانه تعقیبش کردند و آنجا که جمعیت پراکنده شد بردندش کلانتری. رئیس کلانتری توپیده بود بهش که «تو داری آرامش حوزهی مأموریت مرا به هم میزنی! » و سید انگار نه انگار که در بند است و انگار که کلانتر شاگرد مدرسهاش باشد، بیترس و با صلابت همیشگی ادامهی حرفهائی را که نتوانسته بود بالای منبر بزند را برای رئیس کلانتری منبر رفته بود و کلانتر، مبهوت از قدرت استدلال و مهارت سخنوری سید و متحیر از معجزهی کلام بینقص و عیب او، بیاختیار دستور آزادیاش را بدهد.
ایام تبعید در تهران، از حقوق معلمیاش به قدر وُسعی که داشت، مایحتاج خانوادههای زندانیان سیاسی را تأمین میکرد و به توصیهی امامِ در تبعید، شده بود پای ثابت جلسات مخفی هیئتهای مؤتلفهی اسلامی. هیئتهای مؤتلفهی اسلامی مجمعی بود از هیئات حسینی تهران که طی جلساتی زیرزمینی دور هم جمع میشدند و از جهاد و انفاق و نماز و مبارزه حرف میزدند و از امام خواسته بودند چند نفر روحانی باسواد بهشان معرفی کند. امام هم مرتضا مطهری و سیدمحمد بهشتی و چند روحانی اهل فضل دیگر را بهشان معرفی کرده بود. حسنعلی منصور که ترور شد، تشکیلات مخفی مؤتلفه لو رفت و بیشتر اعضا بازداشت شدند. ساواک حکم جلب سیدمحمد را هم داشت ولی قبل آنکه دستشان بهش برسد، سید جلای وطن کرده بود و بعد از زیارت امام رضا (علیهالسلام) راهی عتبات مقدسهی سرزمین عراق شده بود و بعد آنجا اردن و قدس و بیت لحم و الخلیل و زیارت قبر جد اعلایش ابراهیمِ نبی.
حتی رفته بود لبنان که دوست و همحجرهای قدیمش امام موسی صدر را ببیند که خورده بود به ایام حج و سیدموسی لبنان نبود که هم را ببینند و از بیروت بلیط یکسره گرفته بود به مقصد هامبورگِ آلمان. به توصیهی آیتالله میلانی مقرر شده بود که کار نیمه تمام ساخت و راه اندازی مرکز بزرگ اسلامی هامبورگ که از زمان فوت آیتالله بروجردی زمین مانده بود را به سرانجام برسد.
شهید بهشتی و ماجراهای هامبورگ
هامبورگ مرکز تجارت فرش اروپا بود و محل فعالیتهای سیاسی دانشجوهای ایرانی ساکن آلمان. کمونیستها هم بودند و بدشان نمیآمد کسی از دانشمندان شیعه طرف بحثشان باشد و با شکستنش بتوانند قدرت عقیدتی خودشان را به رخ بکشند. تا شنیدند کسی از حوزهی علمیهی قم آمده هامبورگ دعوتش کردند برای مناظره. جلسه در شبی زمستانی بود در طبقهی دوم کافهای که پاتوق جوجه کمونیستهای شهر بود و دود سیگار فضایش را پر کرده بود. پسرها و دخترهای کمونیست نشسته بودند دور میزها و مشروب میخوردند. بهشتی تا رسید زیراندازی خواست که نمازش را بخواند بعد بنشینند پای مباحثه. جلسه بیشتر برای آن بود که طرف مسلمان مباحثه را خراب کنند. یکیشان همآن اول کار بلند شد و با الفاظی نامناسب پشت سر هم سؤالهایش را ردیف کرد و بیآنکه منتظر جواب بماند جلسه را ترک کرد. یکی دیگر هم پرسید «شنیدهام در بهشت جوی عسل هست. تکلیف من که عسل دوست ندارم چیست؟» بهشتی با همآن لبخند همیشهگی درآمد که «اول باید ببینیم که شما را بهشت راه میدهند یا نه؟» و بعد لبخند دیگری تحویل جوان داد و رفت سراغ پاسخ بقیهی سؤالها. وقت جلسه تمام شده بود ولی حلقهی دانشجوها تا پای ماشین با آیتاللهِ جوان آمده بودند و سؤال میپرسیدند. همراهانش سوار شده بودند و او هنوز بین حلقهی متراکم دانشجوها بود که یکی با چاقو به وی حمله شد. دانشجوها جلویش را گرفتند. خواستند به پلیس بگویند که بهشتی مانع شد… .
سید روزهای هامبورگش را خیلی مرتب تقسیم کرده بود. سه ساعت کتاب میخواند؛ یک ساعت و نیمش را زبانِ آلمانی. چهار ساعت و نیم از روز را هم اختصاص داده بود به ملاقات با کسانی که میآمدند و کارش داشتند و اگر وقتی بود، مطالعهی پروندههای موجود و رسیدگی به کارهای عقب افتادهی مسجد. یک ساعت هم در شهر گشت میزد که همه جا را یاد بگیرد. زمانی را هم آزاد گذاشته بود که فقط و فقط فکر کند. فکر کند که چه کار تازهای ممکن است و میتواند که انجام بدهد. دو اتاق از آپارتمان سه خوابهای که اجاره کرده بود را کرده بود دفتر مسجد و محل رسیدگی به امور بنای ساختمان و رتق و فتق امور. اول کاری هم که کرد این بود که برود در ادارهی ثبت اسناد هامبورگ و اسم مسجد ایرانیهای مقیم آلمان را عوض کند به «مرکز اسلامی هامبورگ» تا مسجد فقط پاتوق مسلمانهای ایرانی نباشد و همهی مسلمانهای همهی کشورها بتوانند در آن آمد و شد کنند. میخواست شیعه و سنی از هم فراری نباشند.
روزهای جمعه که خطبههای نماز را به آلمانی میخواند، شیعه و سنی پشت سرش قامت میبستند. تک به تک نامهها را میخواند و پاسخشان را میداد؛ شده حتا با فرستادن هفتهای یک کیلو گوشت با ذبح اسلامی به آدرس پیرزنی سُنیِ با مذهب حنفی که بهش نامه نوشته بود و از او آدرس محل عرضهی گوشت حلال را پرسیده بود.
بعد از پنج سال وقتی دیگر کار مسجد و مرکز اسلامی هامبورگ افتاده بود روی ریل، برگشت ایران. رفته بود توی سازمان تألیف کتب دینی. بهش انگ وابستگی به رژیم و شاه میزدند ولی خودش میگفت «ده میلیون مخاطب گیرمان آمده! و میتوانیم حرفمان را بهشان بزنیم.» ترجمهای از سورهی حمد را برده بود توی جمعِ بچههای همسن و سال بچههای خودش که بفهمد بچهها ترجمهاش را میفهمند یا نه. کتابها را آنقدر دیر میرساند به هیئت ممیزی که فرصت سانسورش را پیدا نکنند و تا سالتحصیلی شروع نشده، همآنطور دستنخورده بفرستندشان برای چاپ. کتابهای دینی مدارس را که خالی شده بود از روحیهی جهاد و اسلام اصیل، پر کرده بود از آیات اسلام انقلابی. ساواک دستش را خوانده بود. دستگیرش کردند و منتقل شد به زندان کمیتهی مشترک ضد خرابکاری.
شهید بهشتی در جریان انقلاب
انقلاب هم که شد به او میگفتند «انحصار طلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار…» دوستانش میگفتند چرا جوابشان را نمیدهی؟ آیه خوانده بود «ان الله یدافع عن الذین امنوا» و گفته بود «وظیفهی بهشتی ایمان به خداست و کار خدا دفاع از آبروی مؤمن. شما دعا کنید من وظیفهام را خوب انجام دهم. خدا کارش را خوب بلدست… .» یا شعر میخواند که؛ «دی در حقِ ما کسی بدی گفت/ دل را زغمش نمیخراشیم/ ما نیز نکوئیاش بگوئیم/ تا هر دو دروغ گفته باشیم»
عادت داشت خوب و بد را کنار هم ببیند. حرف انتخاب نخست وزیری بود و اسم رجوی بهعنوان یکی از گزینهها روی میز آمد، گفته بود «قدرت اجرائی و مدیریتی رجوی به درد نخست وزیری میخورد. حیف که التقاط و نفاق دارد.» در بدترین حالت هم دست میگذاشت روی نکات مثبت اشخاص. بنیصدر پشت سرش کلی بد میگفت. حتا شده بود جلوی رویش هم بد و بیراه بارش کند. دکتر حرمتش را داشت. میگفت «حرمت رئیس جمهور مملکت باید حفظ شود» وقتی هم که رئیس جمهور بعد از عزل فرار کرد، یکروز خبر آوردند که؛ زن بنیصدر را گرفتهایم، دستور داد فوری آزادش کنند. گفته بود «هر تخلف و خیانتی بوده مال بنیصدر بوده. همسرش کاری نکرده. زنِ بینصدر بودن که گناه نیست! هر ثانیهای که او در بازداشت باشد، گناهش گردن جمهوری اسلامی است!» سر هماینها بود که امام میگفت «بهشتی مظلوم بود… .»
شهید بهشتی در دوران بعد از پیروزی انقلاب
بعد از انقلاب انرژیاش چند برابر شده بود. میگفت «انقلاب مزد همهی تلاشهایمان است.»
حزب جمهوری اسلامی را که بنا گذاشتند به صرافت تبیین اسلام انقلابی افتاد. میگفت «کافیست به آنچه از اسلام میدانید عمل کنید. اینطوری جامعهی نمونهی اسلامی ساخته میشود. دیگر نیازی هم به تبلیغ اسلام نیست. همه میآیند سراغ الگوی شما و این بهترین تبلیغ و ترویج اسلام و جمهوری اسلامی است.»
از دیدار امام که برگشت رفته بود توی فکر؛ امام خواب دیده بود پر عبایش سوخته. بهش گفته بود «آقای بهشتی! مراقب خودتان باشید. شما عبای من هستید… .»
معراج خونین …
آنروز صبح وقتی از خانه بیرون میآمد، بچهها را سه تا باهم بغل کرده بود. لباسهای نویش را پوشیده بود و بوی عطر یاسش هوش از همه برده بود. طوریکه علیرضا پیش خودش فکر کند؛ خداحافظیِ امروزِ بابا با هر روز فرق دارد. شش روز قبل بنیصدر عزل شده بود و یکشنبه هفتم تیر، اولین جلسهی بعد از عزل رئیس جمهور بود. قرار بود در خصوص گرانیها بحث کنند ولی با اوضاع پیشآمده موضوع جلسه تغییر پیدا کرده بود؛ تعیین نامزد حزب برای انتخابات آیندهی ریاست جمهوری. بحث بود که رئیس جمهور روحانی باشد یا نه. جلسه طول کشید تا وقت اذان. وضو گرفت و قامت بست برای نماز مغرب؛ مثل همیشه وقت تکبیر چشمهایش را بست و صورتش سرخ شد و خون دوید توی صورتش… . بعد از نماز دوباره برگشتند سالن اصلی ساختمان که ادامهی بحث را پی بگیرند. بنا شد هیئتی تعیین شود تا بروند خدمت امام برای کسب تکلیف و اخذ نظر امام تا رأی ایشان را برای روحانی بودن یا نبودن رئیس جمهور بدانند. عقربههای ساعت روی دیوار سالن بیست دقیقه از هشتِ شب گذشته را نشان میداد که دکتر مکثی کرد و دور تا دور جلسه را نگاه کرد؛ «بچهها، بوی بهشت میآید! آیا شما هم این بو را استشمام میکنید؟» و بمب ساعتیِ داخل کیف مسعود کشمیری، منافقی که چند دقیقه قبل جلسه را ترک کرد، سالن را فرستاد روی هوا و بهشتی و یارانش که بهای بهشت را با عمری جهاد و مبارزه داده بودند، رفتند تا آسمان؛ تا بهشت… . و سید مظلوم امت، سیدالشهدای انقلابی شد که تازه پا گرفته بود… .
منابع:
شیفتهی خدمت. مهناز میزبانی. انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
نگاهی به زندگی و مبارزات شهید دکتر بهشتی. فرشته مرادی. کتاب دانشجوئی
زندگی؛ سیدمحمد حسینی بهشتی. افسانه وفا. انتشارات روایت فتح
صد دقیقه تا بهشت. مجید تولائی. نشر فرهنگسرای پایداری