استانی 20 دی 1393 - 11 سال پیش زمان تقریبی مطالعه: 2 دقیقه
کپی شد!
0

ننویس! حتی یک کلمه

به گزارش آوای ورزقان به نقل از آناج؛ شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند. امام خمینی ره

سلام بر آنانیکه در آخرین فراز زیارت نامه خود به سبزترین سیرت و سرخ ترین صورت تاریخ نائل شدند.

سلام بر آنانیکه لباس خاکی شان لباس احرام در میقات بود. سلام به اشکهای جاری مناجات بر گونه های خاکی و خونین شان که خط فردای جوانان این سرزمین را با زیبا ترین مرکب عشق بر دیدنی ترین تابلو و تصویر هستی به تماشا می گذارد.

هستم که هستم!

داشت از دامنه ی کوه لری پیاده می رفت. ماشین ها رد می شدند، اما او دست بلند نمی کرد که سوارش کنند. رفتم جلوی پایش ماشین را نگه داشتم و گفتم: “آقا مهدی سوار شین.”

گفت:”بچه ها ماشین ندارن، اگه اینا دیر می رسن، من هم باید دیر برسم. همه با هم این سراشیبی رو می ریم.” گفتم:”هر چی باشه شما فرمانده لشکرین سوار شین تا زودتر به مقر برسیم.”

گفت:” هستم که هستم. خدا کمک می کنه و قوت می ده، چون می خوام توی عملیات از نزدیک با بچه ها باشم.”

به خاطر همین کارهایش بود که بر قلب بچه ها حکومت می کرد و اگر به کسی امر و نهی می کرد، طرف با جان و دل آنهارا گوش می کرد. به خاطر همین بود که همه راضی بودند خار در چشمشان برود اما گزندی به آقا مهدی نرسد.
هیچ وقت نمی شد که زودتر از بچه ها غذا بخورد. سفره اش هم حتی به اندازه یک سبزی خوردن رنگین تر از نیروهایش نبود. به فرمانده گردان ها گوشزد می کرد:” تا نیروهاتون غذا نخوردن، خودتون نخورین. این جوری بیشتر به حرف های شما اعتماد می کنن.”
با حضور آقا مهدی نمی تونم گناه کنم!
خلاصه این علاقه دوطرفه بود، هر چقدر که آقا مهدی جانش بود و نیروهایش، بچه ها هم جانشان برای آقا مهدی درمی آمد. یکی از بچه ها می گفت:” من اینقدر آقا مهدی رو دوست دارم که حتی نمی تونم با حضور او مرتکب گناه بشم. هر وقت احساس می کنم که می خوام گناهی انجام بدم، یواشکی می رم از گوشه چادر یه نگاهی به آقا مهدی می کنم یا اینکه به یه بهانه ای می رم و باهاش حرف می زنم و اینجوری از فکر گناه بیرون میام .”

ننویس! حتی یک کلمه

می‌خواست از خونه بره بیرون. بهش گفتم: وقتی برمی‌گردی، بی زحمت یه خورده کاهو و سبزی بخر.

گفت: من سرم خیلی شلوغه، می‌ترسم یادم بره. روی یک تیکه کاغذ هرچی می‌خواهی بنویس بهم بده.
همان موقع داشت جیب لباسشو خالی می‌کرد. یک دفترچه یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین.
خودکار و کاغذها را  برداشتم تا چیزهایی را که لازم داشتم، برایش بنویسم.
یکه دفعه بهم گفت:ننویسی‌ها!
خیلی جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود! گفتم: مگه چی شده؟
گفت: اون خودکاری که دستته، مال بیت الماله…
گفتم: من که نمی‌خوام باهاش کتاب بنویسم! دو سه تا کلمه بیشتر نیست.
گفت: نه! حتی یک کلمه.

شادی روح سردار شهید آذربایجان، آقا مهدی باکری صلوات…

نویسنده
احمد مظفری
مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *