استانی 25 دی 1393 - 11 سال پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0

۲۷ دی از زبان بازماندگان فاجعه

به گزارش آوای ورزقان،به نقل از ایسنا؛ یحیی خلیلی، با اشاره به حال و هوای معنوی حاکم در بین دانشجویان دوران جنگ تحمیلی، اظهار کرد: من جزو کسانی بودم که قبل از ورود به دانشگاه، سابقه حضور در منطقه و جبهه را داشتم.

 

وی افزود: بعد از ورود به دانشگاه با توجه به اینکه رشته تحصیلی ام ساخت و تولید بود، تصمیم بر آن گرفته شد که در دانشکده فنی و در کارگاه فنی مشغول به جهاد شویم تا بر اساس نقشه هایی که توسط صنایع خودکفایی به جهاد دانشگاهی ارائه می شد، به ساخت مهمات اقدام کنیم.

 

خلیلی ادامه داد: تقریبا یک هفته قبل از بمباران، در کارگاه مشغول کار بودیم که آژیر خطر به صدا درآمد و ما به علت وجود گاز و کپسول در کارگاه، به سمت بیرون دویدیم که یکی از دوستان به من گفت شنیده است: رادیو عراق اعلام کرده «پایگاه های جاسوسی، از پشتیبانی و حمایت همه جانبه دانشجویان دانشگاه تبریز از جبهه های جنگ خبر داده اند، قصد داریم آنجا را بمباران کنیم» و من با پوزخندی گفتم: ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم، همچنان ادامه خواهیم داد.

 

یکی از بازماندگان بمباران ۲۷ دی دانشگاه تبریز اظهار کرد: تقریبا یک هفته قبل از بمباران، رادیو عراق اعلام کرده بود که پایگاه های جاسوسی، از پشتیبانی و حمایت همه جانبه دانشجویان دانشگاه تبریز از جبهه های جنگ خبر داده اند، قصد داریم آنجا را بمباران کنیم.

 

وی در توصیف فاجعه ۲۷ دی اظهار کرد: آن شب همگی بعد از قرائت دعای توسل، به کارگاه رفتیم، دستگاه ها را تازه روشن کرده بودیم که صدای مهیبی به گوش رسید و نور شدید بنفش رنگی به چشم خورد که ناخودآگاه خود را دریک لحظه روی زمین یافتم. صدا مربوط به بمب اولی بود که جلوی دانشکده کشاورزی اصابت کرده بود و نور مربوط به بمب دومی بود که درست به سقف کارگاه اصابت کرد و وقتی که به هوش آمدم دیدم شعله های آتش و دود همه جا را فرا گرفته، بوی سوختگی فضا را پر کرده، یکی از پاهایم قطع شده و تنها صدایی که می شنیدم، ندای ملکوتی یاحسین بود.

———————————————————————————-

بخش دوم:

یکی از بازماندگان فاجعه ۲۷ دی ماه کارگاه دانشکده فنی دانشگاه تبریز  گفت: دانشجوی نقشه برداری بودم، یک روز که در دانشگاه به سمت دانشکده میرفتم، آگهی دعوت ستادپشتیبانی جهاددانشگاهی توجهم رابه خود جلب کرد و من که به دلیل گرفتاری هایم، دستم ازجبهه و جنگ کوتاه بود، فرصت را غنیمت شمرده با اشتیاق تمام به خیل مشتاقان جبهه و جنگ پیوستم.

 

محمد منافی فرتوت، در گفتگو با  خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه آذربایجان شرقی افزود: گروهی که ثبت نام کرده بودند، اگر بخواهم در وصفشان سخن بگویم یقین ره به خطا پیموده ام، چرا که نه ما درآن مقام هستیم نه کلمات و قلم را توان آن است، ولی میتوان به طور نارسا اشاره ای کرد: جمعی که درکارگاه حضورداشتند از بهترین و دلسوزترین جوانان جای جای این مرزوبوم بودند، انسانهای والایی که به واژه هایی چون صفا و ایثار و عشق به معبود و دردمردم داشتن، روحی تازه بخشیده بودند.

 

وی افزود: آنها یا اکثرا فرزند جبهه و جنگ بودند یا غم جبهه را دردلهای خود داشتند، مثل شهیدکریم وفایی که تا مرز شهادت پیش رفته بود و دریکی از عملیات ها درمحاصره تانکهای دشمن، گلوله به پیشانی ایشان اصابت کرده و به طور معجزه آسایی نجات یافته بود تا در زمانی دیگر و درمکانی دیگر باشمع وجودش روشنگر راه حق و حقیقت باشد، یامثل شهید رضاپور که درعملیات های مختلف حضور داشته و حماسه ها آفریده بود، یامثل شهید اخترشمار که بعداز بمباران دو روز درقیدحیات بودند و میدانستند که شهید خواهند شد، یک نفر پرسیده بود درصورت بهبودی چه کار میکنی که ایشان گفته بودند به جبهه میروم و یا مثل شهید رضوانجو که همیشه داغ جبهه را دردل داشت و می گفت چرا من تنها فرزند خانواده ام و نمی توانم به جبهه بروم؟!

 

منافی گفت: روز موعود فرارسید روزعروج عاشقان و تنهایی بازماندگان؛ همزمان با غرش روشن شدن دستگاه ها، آمریکا غرید و دگرباره دست آمریکا ازآستین صدام به درآمد و جنایتی دیگر مرتکب شد.

 

بمب به سقف کارگاه اصابت کرد، وقتی چشم باز کردم تعادل نداشتم، به زحمت بلندشدم و غافل از عمق فاجعه شروع به صدا زدن هم رزمیانم کردم که بلندشوید، تمام شد، ولی تنها جوابی که می شنیدم زمزمه یاحسین عزیزانی بود که هنوز پرنکشیده بودند و درحال عروج بودند، گویی ملائک استقبال کننده صف بسته و سرود یاحسین سرداده بودند؛ چراکه این عزیزان نیز حسین وارشهیدشدند.

 

وی ادامه داد: دوباره دادزدم بلندشوید، ولی کسی جوابی نداد، آنها راه خود را یافته بودند و هرکس جامانده بود باخته بود و هرکس رفته بود جاویدان گشته بود. چشمم به شهید رضوانخواه افتاد که دقیقاً به حالت سجده افتاده بود، گویی سجده شکری بود برای معبود درآخرین لحظات، موی سر و کت ایشان آتش گرفته بود به سراغش رفتم و آتش را خاموش کردم و خودم نیز به دلیل ضعف روحی و جسمی همانجا دراز کشیدم که موهای خودم نیز درآتش گرفت و من بدلیل آسیب دیدن دستهایم به زحمت آتش موهایم را خاموش کردم و درهمان حال چشمم به شهید رضاپور افتاد که به حالت درازکش افتاده بود و کفشهایش می سوخت، هرچقدر تلاش کردم که بلند شوم و کمکش کنم، به دلیل ضعف روحی و جسمی رمق بلند شدن نداشتم. کم کم زمزمه یاحسین داشت خاموش می شد و این عزیزان درمیان استقبال قدسیان پرمی کشیدند و عروج می کردند.

نویسنده
احمد مظفری
مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *