به گزارش آوای ورزقان به نقل ازآناج باید از مردم همین سرزمین باشی تا بفهمی وقتی بهمن می رسد، حال و هوای شهر و مردم بی آنکه خود متوجه باشند، عوض می شود و خاطراتی که در دلهایشان جا گرفته جوانه زده و دلهایشان را در میان سردی تحریم و مشکلات اقتصادی گرم می کند.
برای شنیدن از انقلاب باید پای حرف های اهلش بنشینی، همان پدران و مادرانی که روزهای انقلاب را با تمام وجود درک کرده اند و امروز راوی پیام امام و شهدا شده اند. پای صحبت های کسی نشسته ایم که گره در گره هنر می آفریند و قدم به قدم با انقلاب برزگ شده است.
حاج بهروز محمد زاده در یکی از روستاهای اطراف تبریز به نام آلوچیمنک به دنیا آمده و کار قالی بافی را از سن ده سالگی شروع کرده است، در سنین نوجوانی همراه خانواده به تبریز آمده و روزها به کار بافندگی و شب ها به تحصیل پرداخته است.
آناج: از نحوه ی آشنایی خود با انقلاب بگویید.
پدرم مرد با خدایی بود و آن زمان نیز هیئتی داشتیم که خیلی رونق داشت. پدرم خادم و بانی این هیئت به نام “هیئت زینبیه” بود. دی ماه سال ۵۶ بود که حادثه تله قم به وقوع پیوست و ما در همین هیئت برای شهدای آن حادثه مراسم اربعین برگزار کردیم.
خوب به یاد دارم بعد از آن مراسم نیز بحث و بررسی نسبت به وقایع را در همین هیئات داشتیم و با هم به گفت و گو می نشستیم و اصلاً به رسانه های بیگانه و انگلیسی که اخبار نادرستی را منتشر می کردند اعتماد نمی کردیم، چون مطمئن بودیم سیاسیت بیگانه ها در قبال کشور ما چیست.
مردم بعد از ماجرای قم کم کم به خودشان آمده بودند و در برخی از شهرها تجمع های اعتراض آمیز شکل گرفته بود. با ورود ماه محرم و صفر شکل این اعتراضات عوض شده و رنگ و بوی جدی تری به خود گرفت. اعلامیه های امام خمینی (ره) نیز کم کم به دست مردم می رسید و جلسات توجیهی در مساجد با رونق بیشتری برگزار می شد.
۲۹ بهمن سال ۵۶ نقطه ی عطفی در تاریخ ایران و مردم تبریز
حجت الاسلام موسوی یکی از روحانیون آگاه به مسائل روز بود که همزمان با شهادت امام رضا (ع) در مسجد ثقه الاسلام (همان سید حمزه الان) مسائل قم را برایمان تبیین می کرد و به علت همراهی مردم با ایشان نیروهای امنیتی نتوانستند جلسات ایشان را مختل کنند.
مقرر شد یک روز بعد از سخنرانی مسجد ثقه الاسلام در مسجد قزیللی صحبت کند ولی باز هم می دانستیم که اگر این اتفاق بیافتد احتمال درگیری و برخورد خواهد بود، ولی خودمان را برای یک جهاد بزرگ آماده می کردیم.
آناج: چرا می خواستید جهاد کنید؟ چه چیزی باعث می شد تا حس اینکه بخواهید انقلاب کنید به شما دست می داد؟
وقتی که یک نفر مست می کند و بیرون می رود و به ناموس مردم اهانت و تجاوز می کند و بعد شما همان نفر را به کلانتری می برید و آنها می گویند ولش کنید چون نفهمیده و مست بوده! چه حسی به شما دست می دهد؟! آن زمان وضعیت به این شکل بود. فعالیت قمارخانه ها و خانه های فساد علنی بود و تبلیغات علیه دین فراوان بود. شعار آن روزهای همه ما مشخص بود و ما خواستار جریان و اجرای حکومت اسلامی در کشورمان بودیم.
ما خواستار اسلام ناب محمدی بودیم و می گفتیم وقتی مرجع تقلیدی تمام احکام اسلام را به ما می گوید لزومی ندارد از قوانین خارجه پیروی کنیم. همین الان هم قانون کار کشور ما از قانون کشورهایی چون سوئیس نشأت گرفته است.
قبل از حضور در سخنرانی مسجد قزللی غسل شهادت ریختم!
آن زمان بانک ها ربا می دادند ولی الان هم بانک ها به نوعی و با تغییر اسم همین کار را انجام می دهند، کارهای ضد فرهنگی و خمر شراب و… آن زمان بود ولی الان هم هست ولی پنهانی و به دور از انظار عمومی. ما علیه این اتفاقات به پا خواستیم و قیام کردیم. الان این کارها جرم هستند ولی آن زمان جرم نبودند! به خاطر دارم صبح همان روزی که قرار بود حاج آقا موسوی در مسجد قزیللی سخنرانی کند، غسل شهادت ریختیم!
دروغ که نباید بگوم آن روزها هیجان زده بودم!
پدر و عمویم شب همان روز به ما دفاع از دین و .. را می گفتند ولی وقتی که صبح غسل ریختن ما را دیدند و خطر مرگ را احساس کردند مانع از رفتنمان شدند، من که از لحاظ سنی کوچک تر بودم، عمویم مرا به خانه عمه ام برد تا با پسرعمه هایم سرم مشغول شود و به محل سخنرانی و تظاهرات نروم. ولی در یک فرصت مناسب فرار را بر قرار ترجیح دادم!
وقتی رسیدم همه جا شلوغ بود و صلوات می فرستادند، آن روزها شعارهای پیشنهادی به اوج خود نرسیده بود چون اوایل انقلاب بود. بعد از آن به همراه عده ای رفتیم و تعدادی از سینماها را که مراکز فساد بودند را آتش زدیم. دروغ که نباید بگوم آن روزها هیجان زده بودم! ۲۹ بهمن تا ساعت ۲ بعدازظهر شهر تبریز در دست نیروهای مردمی و انقلابی بود و بیمارستان علوی امروز که آن زمان مقر حزب رستاخیز بود به دست مردم افتاده بود.
نوروز سال ۵۷ که دیگر رنگ و بوی عید برایمان بی معنی بود. (گریه می کند) به خاطر تمام شهدایی که در راه انقلاب از دستشان داده بودیم، همه خانواده ها به جای میوه و شیرینی خرما در دید و بازدید ها پخش می کردند، حال و هوای عجیبی بود، انگار که همه مردم شهر با هم برادر و خواهر باشند.
در ماه مبارک رمضان ۵۷ که مصادف با شهریور ماه شده بود، مساجد قبل و بعد از افطار برنامه های خاصی برگزار می کردند و انقلاب را برای مردم تبیین می کردند و ساواک هم ساکت نمی نشست و حتی شده بود که از گاز اشک آور نیز استفاده کرده بود! ایام محرم نیز بحث های انقلابی داغ بود و تمامی هیئت ها کارهای سیاسی خود را در کنار کارهای انقلابی انجام می دادند.
به خاطر دارم که حتی رژیم شاهنشاهی می خواست که هیئات حسینی در کناره های شهر مراسمات خود را برگزار کنند ولی مردم به مرکز شهرها می رفتند و در کنار اشعار و نوحه هایی که برای اباعبدالله الحسین زمزمه می کردند شعارهای سیاسی نیز سر داده می شد.
از شعارهای آن زمان هم این بود که یکی از دستجات این شعار را می داد: “کرب و بلا چولونده طوفاندی یا محمد!، گوندر کفن حسینه، عریان دی یا محمد!”و دسته بعدی این شعار را می داد: “دائم شراب ایچننر، وطنده ایلشیب لر- غربت ده آیت الله، حیران دی یا محمد!”
“سیزده مسلسل تانگ اولا- بیزده قرآن مجید- قرآن اجازه ورسه – بیزده مسلسل آلوخ- قلدر رضانن اوغلون – تخت دن یره سالوخ”
انقلاب ما برگرفته از نهضت حسینی(ع) بود و هیچ کس نمی تواند آن را از نهضت امام حسین (ع) جدا کند و همین شعارها هم نمایانگر رابطه ی این دو با هم بوده است. هیئتی ها بودند که در صحنه حاضر می شدند، کسانی که خون امام حسین در رگهایشان جریان داشت.
کم کم راهپیمایی ها گسترش یافت و در اواخر ماه صفر شاه فرار کرد و آن روز همه ما ریختیم به خیابان ها و شادی می کردیم از اینکه شاه رفته و می دانستیم که نمی تواند برگردد. اعلامیه های امام علنا دست به دست می چرخید و هر روز فشار علیه رژیم بیشتر می شد.
اهداف گروه ها مشخص شده بود و در برخی مکان ها مثل دانشگاه ها کار به اختلافات و درگیری ها هم بین گروه های شبه روشنفکری و انقلابی کشیده بود. در اقلیت بودند و راهشان خیلی زود توسط جوانان بسته شد. تا اینکه فرودگاه ها بسته شد و هر روز تظاهرات می شد ” بختیار نوکر بی اختیار- اگر امام دیر بیاد – مسلسل بیرون میاد”
روزی که به بختیار رای دادند و ازهاری کنار رفت صبح ما در تبریز در راهپیمایی ها شعار می دادیم: “ازهاری نین یرینه شاپوری گویدوز- خوناشام اولوب مردمون گانین سوردوز- الله شاهزی الیزدن آلسن- پاریس ده گالان رهبریمیزی الیمیزدن آلدز”
رژیم می دید که مردم حتی به بختیار هم راضی نمی شوند و حتی با این ترفند هم نمی توانند مردم را آرام کند اما دیگری کاری از دستش بر نمی آمد. مردم تنها با برقرار شدن حکومت اسلامی قانع می شدند.
تا اینکه خبر آمدن امام (ره) پخش شد. من می خواستم با عده ای از دوستانم به تهران بروم اما پدرم نگذاشت و گفت که نیازی به رفتن همه ی مردم نیست و باید کسانی هم در اینجا باشند که راهپیمایی و تظاهرات را مدیریت کنند.
روزی که هواپیمای امام به زمین نشست ما تا ۲ شب بیرون بودیم، نگران بودیم که نکند کودتایی در شهرها شکل بگیرد!
بعد از آن ما بیشتر مشکلاتی که داشتیم، رفتن بختیار و تشکیل دولت جدید بود. البته امام در روز ورودشان به ایران در بهشت زهرا اعلام کردند که دولت تعیین می کنم و دو روز بعد نیز دولت به ریاست مهدی بازرگان آغاز به کار کرد.
“قانون گره ایران دا قانون قرآن اولا- کابینه نن ریسسی مهدی بازرگان اولا”
درروزهای پر التهاب پیروزی انقلاب من به همراه عده ای از جوانان امنیت تظاهرات را بر عهده داشتیم؛ تنها عشق به اسلام و نظام اسلامی بود که زنان بچه در بغل را از بلوار منجم تا آبرسان با پای پیاده و شعار گویان می کشاند و این تصاویر زیبا هرگز از یاد ما محو نخواهد شد.
بلاخره در روز ۲۲ بهمن رادیو حکومت نظامی را اعلام می کرد. البته چون رادیو و تلوزیون در دست رژیم بود ما اهمیتی به پیام هایش نمی دادیم و در واقع اخبارش را هم قبول نداشتیم. ساعت ۴ بعد از ظهر با صدای انقلاب رادیو شروع کرد و سرود “الله اکبر” پخش شد و ما فهمیدیم که انقلاب پیروز شده است! مردم در کوچه و خیابان ها ریختند و روزی تاریخی در ذهن ها و قلب های مردم ایران شکل گرفت!
آناج: از روزهای حضور در جبهه و جنگ بفرمایید.
در دوران دفاع مقدس علاقه مند بودم که وارد سپاه شوم ولی شرایطی پیش آمد که نتوانستم جذب سپاه شوم و به همین دلیل با مشورتی که با آیت الله مدنی (ره) داشتم، از طریق ارتش بعد از گذشت یک ماه از شروع جنگ تحمیلی به جبهه های نبرد حق علیه باطل پیوستم و ۳۰ ماه نیز در جنگ حضور داشتم.
در طول جنگ در عملیات های ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس و رمضان حضور یافتم و بعد از آن نیز به دلیل موجی شدن قادر به حضور در جبهه نبودم و به همین دلیل نیز برادرم بعد از من در جبهه ها حضور داشت.
آناج: جانباز هستید؟ چند درصد؟
جانباز هستم ولی به هیچ عنوان از مزایای جانبازی استفاده نکرده ام. شاید آن زمان اگر مراجعه میکردم به دلیل موج زدگی ام درصد بالایی جانباز اعلام می شدم ولی بعد از دو سال از از موج زدگی با عنایت خداوند حالم بهبود یافت ولی همین الان هم اثراتی از آن باقی مانده است و دارو مصرف می کنم ولی همین جانبازی را هم به عنوان توشه ای برای آخرت می دانم.
بخش دوم این گفتگو با نگاه تخصصی به هنر فرش و بافندگی به زودی تقدیم مخاطبان می گردد.